1175- جننننننننننننن ????????

درخواست حذف این مطلب

دیروز با بچه ها تو پارک بودیم نمیدونم چی شد یهو صحبت از جن و پری شد

شکر خدا هممون پایه بودیم شروع کردیم به تعریف داستانهای مختلف

من یهو یاد این داستان افتادم:

یادمه سال ا کارشناسی خوابگاه بودیم. بچه های بلوک 1 شایعه کرده بودند بلوک 1 جن داره! اسمش کاوه است و بچه ها دیدنش و میاد وو اتاقشون و غذا میخوره و فلان ...

ما هم که منشا این شایعه رو میشناختیم حس میخندیدیم.

یه شب تو اتاق نشسته بودیم حوالی ساعت 11 شب بود دیدم در اتاق رو زدند بانو پریسا منشا شایعه جن و پری دم در بود با من کار داشت. من و پریسا عضو کانونهای بودیم.

منو صدا کرد و گفت فرییا یه لحظه میای .. رفتم دم در و گعتم بفرما تو .. گفت ممنون واقعیتش یه کار خصوصی باهات داشتم گفتم اگر وقت داشته باشی یه سر بیای اتاقمون.

یکم تعارف معارف و گفت من اتقمون تنهام بیای اونجا بهتره .. عاقا ما تا بریم اتاقش دلمون هزار راه رفت که پری چکار به من داره نکنه خواستگاری چیزی پیدا کرده (اون موقع همسر نداشتم خوووو ) خلاصه رفتم اتاقشون و دیدم وسط اتاق عین سفره شب یلدا کلی خوراکی و میوه و اجیل و اینا چیده و منتظر منه ...

نشستم و یکم از این در اون در صحبت کردیم و بالا ه رفت سر اصل مطلب که آره واقعیتش فلانی از فلان دوستت خوشش اومده از من خواسته براش تحقیق کنم و من مطمین تر از تو پیدا ن گفتم دعوتت کنم یکم باهاش بیشتر اشنا بشم .. امر خیره و ..

یکم در مورد شخص مورد نظر صحبت کردیم و بحث کشید به چطوری اشنایی این دو تا و کانون و و و .. نمیدونم چی شد که رفتیم سراغ کاوه!!! (جن خوابگاه )

دیدم پریسا با آب و تاب داره از جن و پری میگه و کاوه رو توصیف میکنه که یه بچه جنه و اتفاقی دیدتش و الان باهاش رفت و امد داره میاد اتاقشون و اوووو ...

منم که نمیتونستم جلو خندمو بگیرم سرم رو انداخته بودم پایین و حرفهاش رو تایید می و به فکر سوژه ای بودم که میخواستم برم تو اتاق برای بچه ها تعریف کنم ..

همینطوری تعریف در مورد جن ادامه داشت که یهو حس غریبی بهم دست داد و مجبور شدم سرم رو بگیرم بالا .. کهههههه......

.

.


واااای یا ابرفررررررض این دیگه کیهههههه

پریسا کووووو ...

وای خدا الان که دارم اینو مینویسم چشام از ترس پر اشک شده !!

سرم رو که اوردم بالا دیدم یکی دیگه رو بروم نشسته!! صدا صدای پریساس ولی یکی دیگه س!!

یا پیغمبر عجب غلطی مس ش .. فکر کنم فهمید ... پریسا منو نخووووووور

عاقا پری جنه داشت حرف میزد که من یهو پاشدم گفتم پری خیلی دیره من باید برم و نفهمیدم اون وقت شب (ساعت شده بود 3 نصف شب) جطوری خودمو رسوندم بلوک خودمون تو اون تاریکی...

فقط یادمه دیگه جرات نمی به پریسا نزدیک بشم همون از دور براش دست ت میدادم

الانم که بهش فکر میکنم قیافه پریسا یادم نیست ولی قیافه پری جن رو یادمه